موفقیت

عادل دمیرچی

بهترین داستان کوتاه دنیا

چه حسی بهتون دست میده اگر بدونید مهمترین حقایق دنیا به شما گفته نشده ؟

درک میکنم ،چون این حس رو وقتی با این  حقایق روبرو شدم تجربه کردم.

حال بچه شیری که تو قفس به دنیا اومده ،حال بچه عقابی که تا این لحظه نمیدونسته پرواز چه لذتی داره.

میخوام جذاب ترین و واقعی ترین داستان کوتاه دنیا رو براتون تعریف کنم.

شاید بعد از شنیدن این داستان دیگه خیلی چیزا براتون مثل گذشته نشه.

شاید داستان زندگی من دری باشه به یه دنیای دیگه.دنیایی پر از ….

نه. بیا تا خودت حقیقت رو ببینی.

من و نرسیدن ،دو رفیق قدیمی و باوفا

هرکاری رو که میتونستم امتحان کردم ، هرکاری.

از این شاخه به اون شاخه.

روابط وحشتناکی که نتیجه ش برای من جز افسردگی و ناراحتی قلبی و عصبی  نبود.

انگار  این سراب تمومی نداشت. شروع هر کار و رابطه ای با شوق و ذوق ،ادامه با کلی تلاش ، سختی ، رنج ، ناراحتی ، عذاب و البته خودتون حدس بزنید انتهاش چی میشد.

بله. شکست ، اونم به بدترین شکل ممکن.

اینم بگم، هر کاری رو شروع میکردم میگفتم : این آخریشه ، یا میشه یا ……

نا امید و درمونده شده بودم ، حس یه گمشده وسط کویر که هر لحظه منتظر مرگه.

یه رفیق با وفا هم داشتم ، البته همیشه پیشم نبود.

وقتی کاری رو شروع میکردم پیشم نبود. وقتی حالم خوب بود پیشم نبود.

انگار صبر میکرد تا اول حال خوب رو تجربه کنم. یکم که میگذشت سرو کله ش پیدا میشد.

بدن لاغر و نحیفی داشت ، چهره ی عبوس و درمونده با یه صدای غمگین که آدمو یاد ترانه های  غمگین دهه ۸۰ می انداخت. نمیدونم چرا ولی دوسش داشتم ، انگار یه جور وابستگی یا عادت بود.

به محض اومدنش فقط یه جمله میگفت: اینم به جایی نمیرسه.

بحث و درگیری بین من و رفیق قدیمی

منم مثل بقیه ، دوست نداشتم خودم مقصر این مشکلات باشم.

با خودم میگفتم : اینم از شانس منه ، ایکاش جای دیگه ای به دنیا میومدم .

در تاریکترین دوران زندگیم بودم. حس ناامیدی داشت به جنون میرسوند من رو.

یا شایدم رسونده بود. (فکر خودکشی)

فقط میدونستم که تمام این مشکلات یه دلیلی داره .

دوباره سر و کله ش پیدا شد ، با همون لباس کهنه و چروک قدیمی.

 لحنش با همیشه فرق داشت، انگار از دستم عصبانی بود.

 با یه لحن غضبناک بهم گفت : به چی فکر میکنی ؟ تو شانس نداری ، بختت سیاهه . الکی دنبال دلیل نگرد. اصلا تو لیاقت نداری.

خودمو جمع و جور کردم ، تمام وجودمو یه جا جمع کردم و با فریاد گفتم : ساکت شو. باید یه چیزی باشه ،یه چیزی که من نمیدونم. من لایق این حجم بدبختی نیستم. مهم نیست چی میشه ، پیداش میکنم . تو هم برو گمشو ، دیگه نمیخوام ببینمت.

خیلی جا خورد. سرشو انداخت پایین و با همون حال زار و نزاری که اومده بود ازم دور شد.

اینبار از رفتنش دلم نسوخت. انگار دیگه دوسش نداشتم.

نمیدونم چرا ولی احساس میکردم جواب سوال من اینجا نیست. پس به یه سفر رفتم. یه سفر طولانی .

پول بلیط رفتنم رو داشتم و صد دلار تو جیبم. دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود. فقط دنبال پیدا کردن دلیل شکست های خودم بودم.

آشنایی با دوست جدیدم

بعد از حدود یک هفته کار پیدا کردم. برام مهم نبود چه کاری بکنم. چون دنبال کار نبودم. فقط دنبال جواب بودم.

 بعد از ساعت کاری که هر کسی میرفت دنبال تفریح خودش کار من شده بود خوندن و گشتن .

اوایلش با زور میخوندم ولی بعد از یه مدت شد یه لذت.

تا روزی که یکی ازدوستانم که برای انجام کاری به اون شهر اومده بود  رو دیدم.

برام از یکی از رفقای قدیمیم گفت که تو ایران داره پیشرفت میکنه و زندگیش از این رو به اون رو شده و حتی راز موفقیتش رو به دیگران آموزش میده. دیگه مطمئن شدم که یه جای کارم اشتباهه . اون کسی که راجبش حرف میزد دوست صمیمی من بود که همیشه میگفت من براش مثل یه الگو هستم. خب البته مسلم بود که چیز بزرگتری رو پیدا کرده.

مطالعه ام رو بیشتر کردم ، حتی به دوره های اون دوست قدیمی گوش دادم. بی وقفه فقط گوش میدادم و میخوندم و مینوشتم.

و روشنترین نور زندگی من در تاریکترین لحظه هام نمایان شد.

پیدا کردن دوست جدیدم بهترین اتفاق زندگیم بود.

میدونم دوست داری باهاش آشنا بشی . عجله نکن باهاش آشنات میکنم.

تولد دوباره

انگار که یه ققنوس از خاکسنر بلند شد .

تولد دوباره

زندگی من تغییر کرد .

ایکاش بتونم اونجوری که دوست دارم (حقیقت) لحظه و حس تولد دوباره ام رو براتون تصویر کنم.

یه حس فوق العاده ، مثل عشق .

قدم گزاشتن تو راهی که آرزوی هر کسی میتونه باشه، یه مسیر پر از لذت ، فارق از دغدغه ی مالی ، پر از رابطه های بینظیر ، موفقیت بعد از موفقیت. انگار هیچوقت ناراحتی قلبی و اعصاب نداشتم.

پاک پاک ، درست مثل یه نوزاد.

اینکه بدونی دیگه نباید نگران هیچ چیز باشی، حتی سلامتی. دست به هر کاری که میزدم میشد بهترین کار .

آرامش محض. خدایا سینه ام را بگشا و بند از کلامم باز کن.

 تازه میفهمم حس واقعی این جمله رو : پیدا کردم ، پیدا کردم.

پیدا شدن راه مرجانی ، مسیر لذت و رسیدن.

دیگه لازم نیست تو نگرانی و دغدغه زندگی کنم.

فقط کافیه بخوام ، همه چیز آماده میشه.

شدم فرمانروای دنیای خودم.

راه مرجانی

من به ایران برگشتم ، چون فهمیدم که چرا به دنیا اومدم.

البته به لطف آموخته های خودم در حال حاضر مدیریت دو شرکت فوق العاده خوب رو برعهده دارم و همینطور مشاور کسب و کار چند مجموعه ی بزرگ هستم.

و از لحظه ی برگشتم شوق به اشتراک گزاشتن این مطالب برای هموطن های خودم بهم یه احساس عالی داده.

 مجموعه ی راه مرجانی رو با کمک بهترین ها ایجاد کردم تا شما رو با حقایقی که من رو به آرامش و ثروت و سلامتی رسوند آشنا کنم.

راه مرجانی مجموعه چندین دوره ست که با تجربه ی هر کدوم از اونها میتونی زندگیت رو هروز بهتر کنی.

با تو هستم، دوست خوبم که داری این متن رو میخونی. مطمئن باش خواستی که رسیدی .

همین حالا تصمیمت رو بگیر ، هرچی تا امروز دست دست کردی و از دست دادی رو رها کن.

فرصت رو از دست نده.

من دستت رو میگیرم و همراهتم ، همونطور که دست من رو گرفتن.

فرقی نداره که مشکل مالی داری ، در زندگی و روابطت موفق نیستی ،سلامتیت در خطره یا سرگردونی.

لحظه های خوب منتظرت هستن.

من با تیم راه مرجانی در کنارت هستیم .

با عشق

عادل دمیرچی